برف و شادی
چند روزی هست که بازم مثل قدیما ، مثل اونوقتا که دنیا و زندگی برام یه رنگ دیگه ای داشت تو شهر خودم و بازم کنار مادرم و قاب عکس پدرم که جای خالیش رو این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس میکنم روزهامو میگذرونم !
بازم کنار خونواده و خواهر و برادرم یه عید قشنگ دیگه رو دور هم جمع بودیم .
با تمام وجودم و با اینکه خیلی برام سخته تلاش کردم به بدیها فکر نکنم و از بودن کنارشون واقعا لذت ببرم و آرامش خودم رو حفظ کنم . و تا اندازه ای هم موفق بودم .
این چند روز بدون حضورش واقعا آروم بودم . هیچوقت فکر نمیکردم نبودنش انقدر برام آرامش ساز باشه .
گاهی دلم واسه خونه ام و اون همه اتفاقای جور واجور و حتی تلخش تنگ میشد اما واسه اون نه !
برام عجیبه که چرا انقدر راحت نفرت جای دوست داشتن رو تو زندگیم گرفت !
دارم کم کم با تک تک ثانیه های زندگی که تمام خوشی هام رو ازم گرفت خداحافظی میکنم !
خدایا لااقل تو تنهام نذار !

دیروز شهرمون لباس قشنگ و سفید طبیعت رو تنش کرد !


اینم آدم برفی made by maryam : ![]()
مسیو آدم برفی : ![]()


مادام آدم برفی : ![]()


* مشاهده فرمودین این دو زوج آدم برفی چقدر با هم تفاهم دارن ؟! کلاسشون که هم دیگه نگو حتی تو رنگ لباس کاملا ست تشریف دارن ! ![]()
* نمیدونم چرا این روزا باز یاده مجیدی مرحوم می افتم ! دلم واسش تنگ شده با اینکه اون همه چزوندمون ! روحش شاد !
* مخصوص الهام (سکوت مرداب) : عزیزم من باز یه چند وقتی نیستم ! ![]()
*چرا وقتی من میرم شما هم تشریف می برید دیگه اینورا پیداتون نمیشه ؟! ![]()
اینجوری باشین فک میکنم از دستم راحت شدین هااااااااا ؟!
![]()
درد زندگی !
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست !
بلکه گذاشتن سد ، در برابر رودیست که از چشمانت جاری است !
نداشتن شانه های محکمیست که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی!
ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی !
نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد !
به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است !
یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست !
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت ،پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند ، بهاری جاودان آغوش وا می کرد ، جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد !

*شاید باز واسه یه مدت نباشم اگه بتونم حتما اینجا رو آپ میکنم و بهتون سر میزنم !
خبر خیلی مهم !!!
من و چند تا از دوستای وبلاگی تصمیم گرفتیم یه کار گروهی رو شروع کنیم !
امروز یه وبلاگ گروهی ساختیم و قراره با کمک همه ی این دوستان یه وبلاگ نمونه داشته باشیم !
یه وبلاگ گروهی با گروهی از "مریم بانوها "
خوشحال میشیم اگه اونجا ببینیمتون و نظراتتون رو در مورد وبلاگ جدیدمون بدونیم !
پس حتما به این آدرس سر بزنید : عطــــر گـــــل مــــریــــم
شکواییه ی زیبای دکتر علی شریعتی به خدا
خدایا کفر نمی گویم پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا ...
اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی!
نمی گویی؟!
خداوندا ...
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی!
نمی گویی؟!
خداوندا ...
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی!
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
بـــدون شـــرح!

سک سک !!!
یه چیزی تو مایه های لاله و لادن (دور از جونمون ) ایشالله هزاران سال زنده باشیم و عمر دایناسوری داشته باشیم ! ![]()
البته یه کم مدل چسبیدنش فرق میکرد !
واسه همین نتونستم یه جاهایی سر بزنم و بعضی ها رو توبیخ بنمایم ( جناب بی کلاس خان) ![]()
اما امروز قضاشو بجا آوردم ! ![]()
ایشونم که ماشالله تو انجمن (زز) ها تنبل کلاس تشریف دارن و به روی مبارکشون هم نیاوردن هر چی من قرمز شدم از عصبانیت !
آخه برادر من این چه وضعه اتاقه ؟ چرا انقدر خون منو کثیف میکنی که مجبور شم واست پست اختصاصی بذارم ؟ هاااااااااااااان ؟ ![]()
خدا به داد همسرت برسه برار از همین الان براش یه عالمه صبر و حوصله آرزومندم !
احتمالا یه چند روز دیگه نیستم ! گفتم که نگرانم نشین یه وقت ترا خدا ! ![]()
اومدم سک سک کنم برم ! ![]()
تنـــوع از نــوع مـــریمــی!!!
دلم تنوع میخواد ! ![]()
*دلم میخواد مثل بچگیام یه عالمه شیطونی کنم !
*دلم میخواد مثله اون وقتا حس جنایتم بزنه بالا و یه اردک بیچاره رو با شلنگ آب خفه کنم .
*دلم میخواد مثله اون وقتا کله مورچه ها رو بکنم خووووو !
*دلم میخواد با تیرکمون کلاغ بزنم !
*دلم میخواد برم بیرون تا میتونم جیغ بکشم !
*دلم میخواد زنگ همه خونه ها رو تک تک بزنم و فرار کنم !
*دلم میخواد با بابام کشتی بگیرم !
*دلم میخواد خودمو واسه بابام لوس کنم اونم نازمو بکشه !
*دلم میخواد اس ام اسی یکی که میشناسم رو اذیت کنم و سر به سرش بذارم !
*دلم میخواد یخ بندازم تو یقه یکی که خوابه !
*دلم میخواد آدامس بچسبونم به شلوار یکی !
*دلم میخواد دستامو باز کنم و مثله بچگیام زیر بارون یه عالمه چرخ بزنم تا صورتم خیس و خنک بشه !
لابد الان میگین چه روح خبیس و شیطانی دارم من نه ؟ ![]()
اشکال نداره هر چی دوست دارین بگین ولی من همه اینا رو دلم میخواست امروز ! ![]()

امروز که بارون می اومد واقعا دلم میخواست زیر بارون قدم بزنم بدون چتر و بدون ترس از خیس شدن و سرما خوردن و بدون فکرای آزار دهنده و افکار مغشوش !
اما نشد واسه همین رفتم تو تراس و دستامو باز کردم و چشامو بستم و بعدش :
یه نفس عمیییییییییییییییق !
خیلی چسبید توام امتحان کن ! ![]()
شـــرح مـــا وقـــع غیبت صغـــری
خدایی همتون رو باید ببرن تو سازمان اطلاعات استخدام کنن واسه اعتراف گرفتن ! ![]()
من هنوز پام به وبلاگم نرسیده ریختین سرم که زود بگو چیکار میکردی .؟ چی میخوردی .؟ کی میخوابیدی.؟ اصلا میخوابیدی .؟ خو چرا میخوابیدی.؟ ![]()
خوب بریم سر اصل مطلب ، میدونم که شماها هم یه نموره به خودم رفتین ! ![]()

راستش این مدت روزای سختی داشتم ، حتی نمیتونستم مثله الان که خودمو زدم به کوچه علی چپ و انگار نه انگار که تو زندگیم داره چی میگذره خودمو ریلکس و خوشحال نشون بدم !
شده بودم عینهو برج زهر مار و کارم شده بود فقط آبغوره گیری ! کلی مایه دار شدم از این راه !
از یه طرف زندگیم جلو نظرم بود که واسه بهتر شدنش همه کار کردم ونشد که جمعش کنم و از یه طرف آینده ی نامعلومی که نمیدونستم قراره چه جوری واسم رقم بخوره !
گاهی سعی میکردم آینده مو از اینی که هست خیلی بهتر ببینم و بگم شاید خدا به منم فرصت زندگی خوب و بی دغدغه بده !
نمیگم همه زندگیا پره از خوشی و هیچ مشکلی توش نیست ! ولی گاهی مشکلات و غصه ها تو زندگی بعضی ها به خوشی ها زیادی میچربه !
گاهی یاده زمانی می افتادم که جز درس و کتاب و مدرسه هیچ دغدغه ی دیگه ای نداشتم و انقدر حسرتش رو میخوردم که وقتی به خودم می اومدم میدیدم بالشم خیسه خیسه !
دیدن این روزا واسه کسی که یه روزی شاگرد اول مدرسه بود و همه غبطه میخوردن بهش ، کسی که تو کنکور رتبه سه رقمی آورد و همه میگفتن خوشبحالش خیلی سخته ، خیلی سخت ! و حالا روزگارش این شده !
سرنوشت هلم داد تو دستای کسی که قبل از اینکه پام تو خونش برسه کلی وعده و وعید بهم داد ، انقدر که حتی تصور همچین روزایی واسه یه بارم تو ذهنم نیاد . فکر میکردم همه مثله خودم با خودشون و با کسی که قراره بشه همه کسشون رو راست و صادقن !
از ترس آبرو و خراب نشدن زندگی که همیشه تو رویاهام واسه خودم ساخته بودم همه چیزو تحمل کردم ، بچه ام مو از دست دادم به خاطر افکار کثیف شریک زندگیم و واسه همیشه حق مادر شدن رو از دست دادم ، کتک خوردم و صدام در نیومد . تو خونه زندونی شدم و از همه آرزوهام گذشتم بخاطر چیزی به اسم غیرت مردانه ! ده سال همه ی بغضام رو خفه کردم تا کسی نفهمه من تو زندگیم مشکل دارم.
تا اینکه بلاخره صبرم ته کشید ، دیگه نتونستم از صبح تا غروب در و دیوار خونه رو وجب کنم و چشمم به در سفید بشه که یکی که مثلا شریک غم و غصه اته از گردش شبانه تشریف بیاره و خسته و هلاک بخوابه . دیگه نتونستم توهین و تهمت بشنوم واسه کاری که نکردم .
خواستم خودمو نجات بدم و سعی کنم یه زندگی بدون استرس و اضطراب رو واسه خودم بسازم حتی اگه شده تا آخره عمرم تنها باشم اما دلم فقط آرامش میخواست و رسیدن به آرزوهایی که یه روزی تا چند قدمیشون جلو رفتم .
تصمیم گرفتم طلاق بگیرم و واسه همیشه خودمو خلاص کنم !
اما هنوزم نتونستم این دل لعنتیمو راضی کنم که همچین چیزی رو بپذیره با وجود این همه سختی که این مدت کشیدم.
وقتی دیدم خونواده ام هم نسبت به این مسئله مشکل دارن و اعتقادشون همون " با لباس سفید میری و با کفن برمیگردی " هست بیشتر نا امید شدم فهمیدم هیچ کس رو ندارم که حمایتم کنه و اینجا بود که جای خالی بابا رو کاملا حس میکردم . سر خاکش که میرفتم زار میزدم و ازش گله میکردم که چرا انقدر زود تنهام گذاشتی بهت خیلی احتیاج دارم بابایی !
این مدت که نبودم حتی واسه قانع کردن خونواده ام نسبت به شرایط بدی که دارم مجبور شدم با اوناهم بجنگم ، با تک تکشون ! و این واقعا برام ناراحت کننده بود ! کاش میتونستم بهشون بفهمونم که آدما اومدن که زندگی کنن نه اینکه همدیگه رو تحمل کنن و به پای هم بسوزن حتی به قیمت از دست دادن سلامتی و جوونیشون ! کاش !

خلاصه کلام اینکه قصد دارم علی رغم میل خونواده ام که با تنها موندن من تو این شهر بزرگ مشکل دارن تهران بمونم و یه کاری واسه خودم دست و پا کنم که نخوام سر باره کسی باشم و بعد که از این بابت خیالم راحت شد واسه طلاق اقدام کنم !
* حس کنجکاوی شما انگار زیادم بد نبود ، کلی سبک شدم !
* ببخشید زیاد حرف زدم اما انگار باید اینا رو میگفتم !
خدا هست ...

غم و اندوه اگر روزی هم مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که : خدا هست ، خدا هست ...
او همانیست که در تارترین لحظه ی شب
راه نورانی امید نشانم میداد
ماه من !
غصه اگر هست، بگو باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه است !
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی ، چه نخواهی میوه ی یک باغند !
همه را با هم و با عشق بچین !
ولی از یاد مبر : سمت هر کوه بلند ، سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی میخواند : خدا هست ، خدا هست ...
پس غصه چرا ؟!

* بلاخره برگشتم !
هیچی واسم عوض نشده اما دارم سعی میکنم عوضش کنم اگه خدا کمکم کنه !
* خیلی دلتنگتون بودم ، خیلی !
خسته ام ...
از این روزای تکراری که نه بدیهاش عوض میشه نه خوبیهاش !
دیگه حتی نمیتونم راحت نفس بکشم انگار یه چیزی تو گلوم گیر کرده !
منم دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار نه از درد، از این همه فکر و خیالی که شبانه روز رهام نمیکنن !
خدایا دیگه طاقت ندارم !
به دادم برس ! صدامو میشنوی ؟!
* باز دارم میرم شهرستان پیش مامان نمیدونم کی برمیگردم ؟!

